راهی از باران

نیا باران! زمین جای قشنگی نیست من از اهل زمینم خوب میدانم

              باز امد محرمی دیگر


 از ماه پرسیدند چرا قامتت خم است


    اهی کشید و گفت که ماه محرم است


گفتند محرم چیست؟


    گفت ماه شهادت اشرف اولاد ادم است


  فرا رسیدن ماه خون بر شمشیر ماه محرم بر

تمامی شیعیان تسلیت باد

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٦ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ توسط سارینا نظرات ()

برای دیدن تمام عکسا رو ادامه مطلب کلیک کنین

 


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢٠ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ توسط سارینا نظرات ()

 

 

 

قاصدک غم دارم ، غم آوارگی و دربدری

 

 

غم تنهایی و خونین جگری

 

،

قاصدک وای به من ، همه از خویش مرا می رانند

 

 

همه دیوانه و دیوانه ترم می خوانند

 

 

قاصدک دریابم ! روح من عصیان زده و طوفانیست

 

 

آسمان نگهم بارانیست

 

 

قاصدک غم دارم

 

 

غم به اندازه سنگینی عالم دارم

 

 

قاصدک غم دارم

 

 

قاصدک دیگر از این پس منم و تنهایی

 

 

قاصدک حال گریزش دارم

 

 

می گریزم به جهانی که در آن پستی نیست

 

 

پستی و مستی و بد مستی نیست

 

 

میگریزم به جهانی که مرا ناپیداست

 

 

شاید آن نیز فقط یک رویاست !!!

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱٩ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ توسط سارینا نظرات ()

آه که مرگم آرزوست....


آن گاه که سینه میسوزد....

و...بغض..،

راه را بر گلو می بندد...

آه...که خاک سرد گورم آرزوست...

آنگاه که نه امیدی به فردا هست و نه پشتوانه ای ز دیروز...

آه که چه احمقانه به دنیا دل بسته ایم...

و چه بچگانه برای سختی هایش گریسته ایم...

درک نمیکنم....;

نمی فهمم.....;

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱٩ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ توسط سارینا نظرات ()

تو باران بهاری هستی

که با بارش تو ،به من  که بیهوده به دنبال دریای خیالی می دویدم

نشانم دادی که سرابی بیش نبوده

و آرامش امواج دریا را تو به من هدیه دادی

همچو قطرات باران که با کوبیدن خود به زمین

زمین را صدا می زنند تا به یاد کویر نیفتد

قلب مرا که در آستانه ی مرگ بود صدا زدی

تا باز بیاد آورد تپیدن را

ببار که قلب مرا از مرداب شدن نجات دادی

طروات بارانی تو

طلوع امید در آسمان گرفته ی قلب من است

که با باریدن، امید آسمانی صاف را به من دادی

پس ببار بر این قلب من

تا با نوازش قطرات تو آرام بگیرم

ببار باران

و بشوی غبار خستگی و غم را از من

ببار باران،ببار باران...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢۸ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ توسط سارینا نظرات ()

باید دلی به وسعت دریا داشت

  احساسی فراتر از رویا داشت

  باید تبسمی کرد زیبا تر از رقص ماه

  باید عاشق تر از باران

  و دلتنگ تر از خاک تشنه شد

  باید راز سکوت آینه را فهمید

  باید به حرمت غربت یاس پژمرد

  باید خبری ز دل پر درد شب داشت

  باید به فکر غریبگی دلها بود.

  باید پنجره های امید را باز کرد

  بهار را به مهمانی دل فراخواند

  باید رها تر از هوا شد

  عطر گلها تا بی کران اوج گرفت

  باید روحی به سپیدی سیاهی داشت

  باید دمی را با دل تنها بود.

   به یاد "خـــــــدا"بود...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٢٦ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ توسط سارینا نظرات ()

روز قسمت بود.

خدا هستی را قسمت می کرد.

خدا گفت: «چیزی از من بخواهید، هر چه که باشد، شما را خواهم داد. سهمتان را از هستی طلب کنید، زیرا خدا بسیار بخشنده است.»

و هر که آمد چیزی خواست.

یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن.

یکی جثه ای بزرگ خواست و دیگری چشمانی تیز.

یکی دریا را انتخاب کرد ودیگری آسمان را.



در این میان کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت: خدایا من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم. نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ، نه بالی نه پایی، نه آسمان نه دریا، تنها کمی از خودت تنها کمی از خودت به من بده.

و خدا کمی نور به او داد. نام او کرم شب تاب شد.

خدا گفت: آن که نوری با خود دارد بزرگ است. حتی اگر به قدر ذره ای باشد. تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان می شوی.
و خطاب به دیگران گفت: کاش می دانستید که این کرم کوچک، بهترین را خواست. زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٧ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ توسط سارینا نظرات ()

خدا زمین را مدور آفرید تا به انسان بگوید همان لحظه ای که

تصور می کنی به آخر دنیا رسیده ای درست در نقطه آغاز هستی


نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢٠ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ توسط سارینا نظرات ()

باز بهاری دگر با عطر شکوفه هایش آرام به اعماق وجودم رخنه میکند 

من زمینی ام  و به آسمانی می نگرم که میدانم تو در آن مرا می بینی

 دوستت دارم خدای من

خدایا دل تمام انسان ها را همچون بهار نرم و مهربان و تازه بدار ........

بهار را دوست دارم به خاطر مهربانی اش

                                                                                         سارینا

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٧ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ توسط سارینا نظرات ()

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ توسط سارینا نظرات ()

نزدیک شدن عید نوروز 90 را به  تمامی مردم دوست


داشتنی و مهربان وطنم  ایران تبریک میگویم

 


نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱٩ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ توسط سارینا نظرات ()

اعضاى خانواده همه در تب و تابند، تا ساعت تحویل سال نو 

اندکى بیشتر نمانده ، دختر خانواده با نگرانى سفره هفت سین را  

مى نگرد، گاه چیزى را اندکى جابجا مى کند، زاویه آیینه را تغییر

مى دهد تا قرآن و سبزه در دل آن بنشیند، همه اعضاى خانواده به

دور سفره عید مى نشیند و سال نو را با صمیمت آغاز مى کنند.

نوروز درپاى سفره ایى که اجزاء آن همگى راز آلود و زیبایند آغاز

شده است ؛ سنت زیبایى که خانواده را ملزم مى سازد دراین لحظه

همه در کنار یکدیگر قرار گیرند نقش برجسته و مهمى در وفاق و

همبستگى میان اعضاء خانواده دارد به ویژه اهمیت این سنت وقتى

آشکار مى شود که در جوامع امروز با کمرنگ شدن ارزش و اهمیت

خانواده روبرو هستیم.


 

                           

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱٩ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ توسط سارینا نظرات ()

هر وقت که زمین خوردی ، دست کم چیزی از زمین بردار...

--------------------
اگر می خواهید اخلاق کسی را امتحان کنید ، به او قدرت بدهید.

--------------------
اگر تمام شب را برای از دست دادن خورشید ، اشک بریزی ، لذت دیدن ستاره ها را از دست می دهی.

--------------------
به نور نگاه کن ! سایه ها پشت سرت خواهند بود.

--------------------
هرگز امیدی را از کسی سلب نکن ، شاید این تنها چیزی است که او دارد.

--------------------
حسود فکر می کند که اگر پای همسایه اش بشکند ، او بهتر می تواند راه برود.

--------------------
کسی که کاری نمی کند ، اشتباهی نمی کند و کسی که اشتباهی نمی کند ، چیزی یاد نمی گیرد.

--------------------
خوش بین باشید ، اما خوش بین دیرباور.

--------------------
کسی که سوال می پرسد ، چند دقیقه احمق است اما کسی که سوال نمی پرسد ، برای همیشه احمق است.

--------------------
برای هر مشکلی دست کم دو راه حل وجود دارد ، سکوت و صبر و گذر زمان

--------------------
زیاد زیستن آرزوی همه است اما خوش زیستن ، آرمان یک عده معدود.

--------------------
من به شانس خیلی اعتقاد دارم ، چون هر وقت که تلاش می کنم ، شانس می آورم.

--------------------
ارزش هر کس به اندازه چیزی است که به دنبال آن است.

--------------------
مردم اغلب از بی وقتی شکایت می کنند ، در حالی که مشکل اصلی بی هدفی است.

--------------------
پول بر عاقلان خدمت می کند و بر جاهلان ، حکومت.

--------------------
پرستویی که به فکر مهاجرت است از ویرانی اشیانه نمی ترسد.
--------------------


مارک تواین می گوید: بهتر است دهان خود را ببندید و ابله به نظر برسید تا اینکه آن را باز کنید و همه تردیدها را از میان ببرید
-----------------------------


انسان بزرگ نیست جز به وسیله ی فکرش, شریف نیست جز به واسطه ی احساساتش و قابل احترام نیست جز به سبب اعمال نیکش
-------------


هیچ وقت از خدا نخواه که همه ی دنیا مال تو باشه ... همیشه از خدا بخواه کسی که همه ی دنیای توست مال کسی دیگه نباشه
----------------------------------


کاش روز دیدنت فردا نبود!!! کاش میشد هیچ تنها نبود ... کاش میشد دیدنت رویا نبود ..... گفته بودی با تو می مانم !! ولی ..... رفتی و گفتی و اینجا جا نبود .... سالیان سال تنها مانده ام ..... شاید این رفتن سزای من نبود ...... من دعا کردم برای بازگشت ...... دست های تو ولی بالا نبود ...... باز هم گفتی که فردا میرسی ...... کاش روز دیدنت فردا نبود !!!
-----------------------------------------------------------------

یکی میدونه که دوستش داری، یکی نمیدونه دوستش داری! بیچاره اونی که فکر میکنه دوستش داری!!
---------------------------------------


فردا روز دیگری است که بی تو بر عمر تلف شده افزوده میشود.همین روزها روز رفتن از راه می رسد و من طوری از خیال تو گم می شوم که انگار هرگز نبوده ام....!
---------------------


بهترین پیروزی ،پیروزی بر نفس است.ما با عوض کردن خود می توانیم تمام زندگی و گرایشهای اطرافیان خود را به سادگی عوض کنیم.
----------------------


مطمئن ترین اصل در طول زندگی خودسازی است نه اصلاح دیگران
-----------------------------


در زندگی دو چیز است که انسان می تواند به ان دست یابد: اول به دست اوردن آرزوها...و سپس لذت بردن از آنها. خردمندترین انسانها دومی انتخاب می کنند
------------------------------


روز تولدم را فراموش کردی..... گفتم گرفتاری
سالگرد آشنائیمان را از یاد بردی.... گفتم مشکل داری
زیبایی لبخندم را نادیده گرفتی..... گفتم غصه داری
محبتهایم را از یاد بردی..... گفتم گله و شکایت داری
ولی حالا خودم را فراموش کردی... نمی دانم چه بهانه ای برای دلم بتراشم
--------------------------------------------


به چه مشغول کنم دیده و دل را که ... مدام دل ترا می طلبد ، دیده ترا می جوید
---------------------


گلیم بخت کسی را که بافتند سیاه.... به آب زمزم و کوثر هم سفید نتوان کرد
-------------------------


در بیکرانه های زندگی دو چیز افسونم می کند:
آبی آسمان را که می بینم و می دانم که نیست
خدایی را که نمی بینم و می دانم هست

------------------

مهم نیست که در زندگی چه داری ، بلکه مهم این است که چه کسی را در زندگی داری
------------------------


کاش می دانستی ما را فرصت آن نیست که روزهای رفته را از سرگیریم و لحظه های بی بازگشت را تمنا کنیم. کاش می دانستی فردا چه اندازه دیر است برای زیستن، و چه اندازه زود است برای مردن
----------------------------


تو که همدردی مرا یاری بده.... به من عاشق امیدواری بده
اگر عشق با ما سر یاری نداشت... تو به من قول وفاداری بده
-------------------------


به من نخند یک روز دلت دل به کسی می بنده
آن روز می بینی عاشقی گریه داره یا خنده
منم یه روز می خندیدم به اشک سرد عاشق
باور نمی کرد دل من ناله و درد عاشق
------------------


مردی که کوه را از میان برداشت کسی بود که شروع به برداشتن سنگ ریزه ها کرد.
--------------------------------------------------------


ما چون ز دری پای کشیدیم ،کشیدیم... امید ز هر کس که بریدیم ، بریدیم... دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند از گوشه ی بامی که پریدیم ، پریدیم... رم دادن صیدِ خود از آغاز غلط بود حالا که رماندی و رمیدیم ، رمیدیم... صد باغ بهارست و صلای گل و گلشن گر میوه ی یک باغ نچیدیم ، نچیدیم... وحشی ! سبب دوری و این قسم سخن ها آن نیست که ما هم نشنیدیم ، شنیدیم
-----------------------------


تنها بنائی که هر چه بیشتر بلرزه ، محکمتر می شه ، دل است
-----------------------


- آشفتگی من از این نیست که تو به من دروغ گفته ای، از این آشفته ام که دیگر نمی توانم تو را باور کنم.

--------------------------------

-انسان مانند یک هواپیمای سه موتوره است که :
موتور وسط ارتباط با خدا،
موتور دست راست ارتباط با خود (اعتمادبه نفس)
و موتور دست چپ ارتباط با دیگران است.
درصورت روشن بودن این سه موتور انسان اوج می گیرد.
------------------------------------


بسیاری از مردم; خوشبختی را می جویند، مثل اینکه کسی کلاه روی سرش باشد و آن را بجوید.
-------------------------


هرگز امید را از کسی نگیرید، شاید این تنها چیزی باشد که دارد.
-------------------------------


تا منظره ای زیبا برای دیدن و کاری زیبا برای انجام دادن هست، زندگی معنی دارد.
--------------------------

برای اولین و آخرین بار زندگی کنید و تک تک روزهای آن را به عنوان یک زندگی مستقل به حساب بیاورید

------------------------------


ما و مجنون درس عشق از یک ادیب آموختیم
او به ظاهر گشت عاشق ، ما به معنی سوختیم
--------------------


من زندگی را از درختان آموختم ، شکست را پذیرفتم و دوباره جوانه زدم .
------------------------


هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد . . .
----------------------------------


میدونی آدما بین الف تا ی قرار دارند.بعضی ها مثل" ب "برات میمیرند،مثل" د "دوستت دارند،مثل" ع "عاشقت میشوند، مثل " م " منتظر می مونند تا یه روز مثل " ی " یارت بشن.
------------------------


من آن گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی آبی ولی با خفت و خواری پی شبنم نمی گردم
-----------------------------

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱٥ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ توسط سارینا نظرات ()

دلم گرفته است


دلم گرفته است

 


 

 به ایوان میروم و انگشتانم را


بر پوست کشیده ی شب می کشم


چراغ های رابطه تاریکند


چراغ های رابطه تاریکند


 

 

کسی مرا به آفتاب


 معرفی نخواهد کرد


کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد


پرواز را بخاطر بسپار


پرنده مردنی ست


                                              فروغ فرخزاد

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱۱ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ توسط سارینا نظرات ()

مرد، دوباره آمد همانجای قدیمی


روی پله های بانک، توی فرو رفتگی دیوار


یک جایی شبیه دل خودش،


کارتن را انداخت روی زمین، دراز کشید،


کفشهایش را گذاشت زیر سرش، کیسه را کشید روی تنش،


دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش.


خیابان ساکت بود،


فکرش را برد آن دورها، کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش زد.


در پس کورسوی نور شعله های نیمه جان ، خنده ها را میدید و صورت ها را


صورتها مات بود و خنده ها پررنگ ،


هوا سرد بود، دستهایش سردتر،


مچاله تر شد، باید زودتر خوابش میبرد.


صدای گام هایی آمد و .. رفت،


مرد با خودش فکر کرد، خوب است که کسی از حال دلش خبر ندارد،


خنده ای تلخ ماسید روی لبهایش.


اگر کسی می فهمید او هم دلی دارد خیلی بد میشد، شاید مسخره اش می کردند،


مرد غرور داشت هنوز، و عشق هم داشت،


معشوقه هم داشت، فاطمه، دختری که آن روزهای دور به مرد می خندید،


به روزی فکر کرد که از فاطمه خداحافظی کرده بود برای آمدن به شهر.


گفته بود: - بر میگردم با هم عروسی می کنیم فاطی، دست پر میام ...


فاطمه باز هم خندیده بود.


آمد شهر، سه ماه کارگری کرد،


برایش خبر آوردند فاطمه خواستگار زیاد دارد، خواستگار شهری، خواستگار پولدار،


تصویر فاطمه آمد توی ذهنش، فاطمه دیگر نمی خندید.


آگهی روی دیوار را که دید تصمیمش را گرفت،


رفت بیمارستان ، کلیه اش را داد و پولش را گرفت ،


مثل فروختن یک دانه سیب بود.


حساب کرد ، پولش بد نبود ، بس بود برای یک عروسی و یک شب شام و شروع یک کاسبی.


پیغام داد به فاطمه بگویند دارد برمیگردد.


یک گردنبند بدلی هم خرید، پولش به اصلش نمی رسید،


پولها را گذاشت توی بقچه، شب تا صبح خوابش نبرد.


صبح توی اتوبوس بود، کنارش یک مرد جوان نشست.


- داداش سیگار داری؟


سیگاری نبود، جوان اخم کرد.


نیمه های راه خوابش برد، خواب میدید فاطمه می خندد، خودش می خندد، توی یک خانه یک اتاقه و گرم.


چشم باز کرد ، کسی کنارش نبود ، بقچه پولش هم نبود ، سرش گیج رفت ، پاشد :


- پولام .. پولاااام .


صدای مبهم دلسوزی می آمد ،


- بیچاره ،


- پولات چقد بود؟


- حواست کجاست عمو؟


پیاده شد ، اشکش نمی آمد ، بغض خفه اش می کرد ، نشست کنار جاده ، از ته دل فریاد کشید، جای

بخیه های روی کمرش سوخت.


برگشت شهر، یکهفته از این کلانتری به آن پاسگاه، بیهوده و بی سرانجام ، کمرش شکست ، دل برید ، با

خودش میگفت کاشکی دل هم فروشی بود.


...
- پاشو داداش ، پاشو اینجا که جای خواب نیس ...


چشمهاشو باز کرد ، صبح شده بود ، تنش خشک شده بود ،


خودشو کشید کنار پله ها و کارتن رو جمع کرد.


در بانک باز شد ، حال پا شدن نداشت ، آدم ها می آمدند و می رفتند.


- داداش آتیش داری؟


صدا آشنا بود، برگشت، خودش بود ، جوان توی اتوبوس وسط پیاده رو ایستاده بود ،


چشم ها قلاب شد به هم ،


فرصت فکر کردن نداشت ،


با همه نیرویی که داشت خودشو پرتاب کرد به سمت جوان دزد.


- آی دزد ، آیییییی دزد ، پولامو بده ، نامرد خدانشناس ... آی مردم ...


جوان شناختش.


- ولم کن مرتیکه گدا ، کدوم پولا ، ولم کن آشغال ...


پهلوی چپش داغ شد ، سوخت ، درست جای بخیه ها ، دوباره سوخت ، و دوباره ....


افتاد روی زمین.


جوان دزد فرار کرد.


- آییی یی یییییی


مردم تازه جمع شده بودند برای تماشا،


دستش را دراز کرد به سمت جوان که دور و دور تر میشد ،


- بگیریتش .. پو . ل .. ام


صدایش ضعیف بود ،


صدای مبهم دلسوزی می آمد ،


- چاقو خورده ...


- برین کنار .. دس بهش نزنین ...


- گداس؟


- چه خونی ازش میره ...


دستش را گذاشت جای خالیه کلیه اش


دستش داغ شد


چاقوی خونی افتاده بود روی زمین ،


سرش گیج رفت ،


چشمهایش را بست و ... بست .


نه تصویر فاطمه را دید نه صدای آدم ها را شنید ،


همه جا تاریک بود ... تاریک .


.........


همه زندگی اش یک خبر شد توی روزنامه :


- یک کارتن خواب در اثر ضربات متعدد چاقو مرد . همین...


هیچ آدمی از حال دل آدم دیگری خبر ندارد ،


نه کسی فهمید مرد که بود، نه کسی فهمید فاطمه چه شد


مثل خط خطی روی کاغذ سیاه می ماند زندگی.


بالاتر از سیاهی که رنگی نیست ،


انگار تقدیرش همین بود که بیاید و کلیه اش را بفروشد به یک آدم دیگر ،


شاید فاطمه هم مرده باشد ،


شاید آن دنیا یک خانه یک اتاقه گرم گیرشان بیاید و مثل آدم زندگی کنند ،


کسی چه میداند ؟!


کسی چه رغبتی دارد که بداند ؟


زندگی با ندانستن ها شیرین تر می شود ،


قصه آدم ها ، مثل لالایی نیست


قصه آدم ها ، قصیده غصه هاست .


نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٧ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ توسط سارینا نظرات ()

  زندگی فرصت بس کوتاهیست...تا بدانیم که مرگ...

 

 

 آخرین نقطه پرواز پرستو ها نیست...


مرگ هم حادثه است...

 

 

مثل افتادن برگ که بدانیم پس از خواب

 

 

زمستانی خاک...

 

 

    نفس سبزبهاری جاریست

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٧ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ توسط سارینا نظرات ()

جوان عابدى هنگام مرگ ، خانواده خود را دید که گرد او حلقه زده اند و گریه مى کنند.

پس رو به پدرش کرد و گفت :اى پدر، چرا گریه مى کنى ؟

گفت : پسرم فراق تو و تنهائى خود را بیاد مى آورم اشک از دیدگانم جارى مى شود.

خطاب به مادرش گفت : مادرم ،تو چرا گریه مى کنى ؟

گفت : گریه من به خاطر غم فقدان تو است . عمرى من و پدرت زحمت کشیدیم که عصاى

دوران پیرى ما باشى ، اکنون از میان ما مى روى و ما را تنها مى گذارى .

پس به همسرش گفت : چه چیزى ترا به گریه وا داشته است ؟

گفت : اینکه نیکى ترا از دست مى دهم و به غیر تو نیازمند مى شوم .

آنگاه از فرزندانش پرسید: شما چرا مى گریید؟

گفتند: به خاطر یتیمى و خوارى پس از تو.

پس جوان عابد به آنان نگریست و گریست .

خانواده اش پرسیدند: تو چرا گریه مى کنى ؟

پاسخ داد: شما براى خودتان مى گریید، من هم بر خود مى گریم .

آیا چه کسى براى سفر طولانى که در پیش دارم مى گرید؟

چه کسى به خاطر کمى زاد و توشه من اشک مى ریزد؟

چه کسى براى من در آن خانه خاکى و تنگ و تاریک قبر گریان است ؟

چه کسى براى بدى اعمال و سوءحساب من مى نالد.؟

آیا در میان شما که عزیزترین افراد نسبت به من هستید، و من نیز عزیزترین افراد نسبت به شما هستم ،

کسى هست که براى وقوف من در مقابل پروردگار براى رسیدگى اعمال بگرید؟

این بگفت ، و آهى جانکاه کشید و بمرد

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٧ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ توسط سارینا نظرات ()

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٧ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ توسط سارینا نظرات ()

 

     

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٦ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ توسط سارینا نظرات ()

 

اقا بیا و به خاطر باران ظهور کن

ما را از این هوای سراسیمه دور کن

وقتی برای بدرقه ی عشق می روی

از کوچه های خسته ی ما هم عبور کن

 

 


نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/۱٤ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ توسط سارینا نظرات ()

انتظار لغت غریبی است

لغتی که روزها یا شایدم ماهها ست


که با آن خو گرفته ام


که چه سخت است انتظار


هر صبح طلوعی دیگر است بر انتظارهای فرداهای من


خواهم ماند تنها در انتظار تو


چرا نوشتم در برگ تنها ئیم برای تو

 ..نمی دانم؟

شاید روزی بخوانند بر تو عشق مرا


میدانم روزی خواهی آمد می دانم


گریان نمی مانم خندانم


وجودم را سراسر از عشق تو است

ای جان جانانم

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٦ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ توسط سارینا نظرات ()

هیچوقت به خدا نگویید: من یک مشکل بزرگ دارم به مشکلتان بگویید: من یک خدای بزرگ دارم


                        ..................................................

 

آدم وقتی جوونه سلامتیشو از بین میبره تا به پول برسه و وقتی که پیر شد پولاشو از بین میبره تا سلامتیشو دوباره بدست بیاره....


 

                    .............................................

 

خوشبختی توپی است که وقتی می رود به دنبالش می دویم و وقتی می ایستد به آن لگد می زنیم.


                .............................................


من از چشمان خود آموختم رسم محبت را که هر عضوی به درد آید به جایش دیده می گرید


نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٦ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ توسط سارینا نظرات ()

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٦ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ توسط سارینا نظرات ()

آدما وقتی پرنده ها رو دوست دارند می ذارنشون توی قفس،

وقتی بارونو دوست دارند چترشونو باز می کنند

باید از دوست داشتن آدمها ترسید...!!

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/۱ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ توسط سارینا نظرات ()

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبوراز کنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌کشد تامرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند…!
 
پیاده ‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ ریختند و به شدت تشنه بودند. در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی باسنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود که آب زلالی از آن جاری بود. رهگذررو به مرد دروازه ‌بان کرد و گفت: "روز بخیر، اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟"
دروازه‌بان: "روز به خیر، اینجا بهشت است."
- "چه خوب که به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم."
دروازه ‌بان به چشمه اشاره کرد و گفت: "می‌توانید وارد شوید و هر چقدر دلتان می‌خواهد بنوشید."
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حیوانات به بهشت ممنوع است."
 
مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. ازنگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند،به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز کشیده بود وصورتش را با کلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.
مسافر گفت: " روز بخیر!"
مرد با سرش جواب داد.
- ما خیلی تشنه‌ایم . من، اسبم و سگم.
مرد به جایی اشاره کرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر که می‌خواهیدبنوشید.
مرد، اسب و سگ به کنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشکر کرد. مرد گفت: هر وقت که دوست داشتید، می‌توانید برگردید.
مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟
- بهشت!
- بهشت؟!! اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.
مسافر حیران ماند:" باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود! "
-  کاملأ برعکس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌کنند!!! چون تمام آنهایی که حاضرندبهترین دوستانشان را ترک کنند، همانجا می‌مانند....
 
بخشی از کتاب "شیطان و دوشیزه پریم "  اثر پائولو کوئیلو
نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٢٧ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ توسط سارینا نظرات ()

1-اگر تنها ترین تنها شوم باز خدا هست،او جانشین همه نداشتن های من است.
2-خدا به من زیستی عطا کن که در لحظه مرگ،به بی ثمری لحظه ای که برای زیستن تلف کردم،سوگوار نباشم.
3-به زور می توان چیزی را گرفت اما به ذور نمی توان ان را نگه داشت.
4-ارزش وجودی انسان به اندازه حرف هایی است که برای نگفتن دارد.
5-اگر قادر نیستی خود را بالا ببری،همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه ای را بالا ببری.
6-هر کس را نه بدان گونه که هست احساسش می کنند،بدان گونه که احساسش می کنند هست.
7-وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغ می کند پرهایش سفید می ماند،ولی قلبش سیاه میشود.دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است.

8-دل های بزرگ و احساس های بلند،عشق های زیبا و پر شکوه می افرینند.
9-اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی ازار دهنده ای است تنها خوشبخت بودن!در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است.
10-اکنون با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم.این زندگی من است.
11-وقتی خواستم زندگی کنم راهم را بستند. وقتی می خواستم ستایش کنم،گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن،گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن،گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید،می خواهم پیاده شوم.
12-به سه چیز تکیه نکن،غرور،دروغ و عشق.ادم با غرور می تازد،با دروغ می بازد و با عشق می میرد.
13-زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق می ورزد.
14-خدایا به هر کس دوست می داری بیاموز
که عشق از زندگی کردن بهتر است،
و به هر کس دوست تر می داری،بچشان
که دوست داشتن از عشق برتر است.
15-تا بی پناه نگردم،پناهم نخواهی داد
تا نیفتم،دستم را نخواهی گرفت.
16-وقتی عشق فرمان می دهد،
«محال»سر تسلیم فرود می اورد.
17-عشق در اوج اخلاصش به ایثار رسیده
و در اوج ایثارش به قساوت.
18-می دانم تشنه ای اما.....
اما این دریا را در کوزه نمی توان کرد.
19-تنهایی،ارمگاه جاوید من است
و درد و سکوت، همنشین تنهایی من!به پریشانی یک ارزوی اشفته چه می دانم چگونه از تنهایی اتاق گریختم عشق فراتر ازانسان و فراتر از خدا نیز هست و ان دوست داشتن است.
20-دوست داشتن از عشق برتر است و من هرگز خود را تا بلندترین قله عشق های بلند،پایین نخواهم اورد.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٢٢ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ توسط سارینا نظرات ()

 

قرآن درباره توحید و خدا بحث کرده، مسائلی که مربوط به خدا و ماوراء طبیعت است در قرآن آمده است. حالا اگر ما در همین مساله رسیدیم به این مطلب که بیان قرآنی بیانی است مافوق عصر و زمان خودش و حتی خیلی مقدم بر ازمنه ای که هست الی یومنا هذا، آن گاه با توجه به اینکه کسی که این سخنان را گفته یک مرد عرب امی بوده است، این خودش اعجاز است.

 

* از مساله توحید اگر بگذریم و وارد مسائل دیگر بشویم مسائلی که ما خودمان می توانیم در اطراف آنها تجزیه و تحلیلی بکنیم، مثلاً اخلاق و تربیت در قرآن و به طور کلی هدایت و راهنمایی بشر، باز این هم عین همان مطلب: اگر این را در یک سطحی ببینیم که هیچ امکان ندارد که مردمی که در آن عصر و زمان بوده اند به فکر شخصی و فردی به این گونه معانی و مفاهیم برسند و حتی بعد مقایسه کنیم و ببینیم مردمی هم که بعد از او آمده اند هرگز به پای او نرسیده اند، این خودش اعجاز است.

* مرحله دیگر، مقررات و قوانین است، چون قرآن در عین حال واضح یک سلسله مقررات و قوانین است چه در باب عبادات چه در باب مسائل اجتماعی که اصطلاحاً در فقه آنها را معاملات می گویند. در باب حقوقمتواتر است یعنی کلام خداست که عین همان کلام به ما رسیده، انگار واسطه ای نخورده است، ولی روایات نقل کرده اند، احتمال اینکه یک کلمه زیادتر یا کمتر و یا همه آن را به کلی جعل کرده باشند هست. اجتماعی، در باب حقوق خانوادگی. قرآن

* از اینها که بگذریم یک سلسله مسائل دیگر پیش می آید که در آنها باید از متخصصین دیگر استمداد کرد و آنها در این زمینه ها بحثهایی کرده اند البته می دانید که قرآن این جور مسائل را به مناسبت مسائل دیگر می آورد. مسائلی که قرآن در باب طبیعت و به اصطلاح در طبیعات آورده است، درباره باد بحث کرده، درباره باران بحث کرده، درباره زمین و … اما قدر مسلم هست که یک منطقی است غیر از منطقی که در آن عصر و زمان به کلی وجود داشته و تازه آنچه هم که امروز می گویند همه فرضیات است، شاید در آینده اینها را بهتر کشف کنند و انظباتش را بهتر درک نمایند. این که عرض می کنم ” منطبق بودنی” برای این است که بعضی مسائل در حد فرضیه است. مثلاً ما در نهج البلاغه راجع به خلقت زمین و آسمان یک سلسله مسائل می بینیم که ممکن است همه آنها را نتوانیم با فرضیاتی که علوم جدید آورده است صد در صد منطبق کنیم.

منبع:

استاد شهید مطهری

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٢٢ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ توسط سارینا نظرات ()

زندگی دفتری از خاطرهاست ...
یک نفر در دل شب ، یک نفر در دل خاک ...
یک نفر همدم خوشبختی هاست...
یک نفر همسفر سختی هاست ...
چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد...
ما همه همسفریم

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۱۸ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ توسط سارینا نظرات ()


Design By : Pichak